تروريسم
واژه تروريسم نخستين بار در فرانسه براي ناميدن نظام حكومتي كه پس از انقلاب 1879 به وجود آمده بود، به كار رفت. گرچه (Regime de la terreur) يا رژيم ترور به منظور ترويج دموكراسي، حكومت مردمي و پاكسازي انقلاب از دشمنان آن به وجود آمده بود اما بيدادگري و خشونت افراطي، آن را به وسيله وحشت پراگني دولت تبديل كرد.
تروريسم گرچه تا اواخر قرن 19 كه توسط گروهي از انقلابيون روسيه به حيث وسيله مبارزه بر ضد حكومت تزار ها پذيرفته شد، عموميت چنداني نداشت اما از اين زمان به بعد تروريسم جايگاه خود را به حيث يكي از وسايل موثر رسيدن به اهداف سياسي در ميان حلقات مخالف دولت ها باز كرد.
بيشتر از 2000 سال پيش از امروز نخستين اعمال كه امروزه تروريسم خوانده مي شود توسط شاخه اي از يهودي ها در جوديه (Judea قسمت از جنوب فلسطين امروزي) كه زيلوت ها خوانده مي شدند انجام شده است. زيلوت ها بر ضد سلطه امپراطوري روم در فلسطين مبارزه مي كردند. اقدامات آن ها شامل كشتن مقامات رومي در ملاي عام بود تا مردم شاهد اعمال آن ها باشند و پيام آن ها تا دور دست ها ببرند چنانچه تروريستان امروزي از مطبوعات به همين منظوراستفاده مي كنند.
بين سالهاي 1097 تا 1272 جنبش اسلامي در خاور ميانه با روش هاي مشابه زيلوت ها به وجود آمد كه هدف آنها قتل مسيحيان شركت كننده در جنگ هاي صليبي بود. آن ها انديشه ي انتحار كه در ميان تروريستان امروزي هم ديده مي شود را پذيرفته بودند و باور داشتند كه پس از آن به درجه عالي شهادت و بهشت نايل خواهند آمد.
به اين اساس تا انقلاب فرانسه (1889-1899) مذهب يگانه توجيه تروريسم بود اما پس از پيدايش ناسيوناليزم، انارشيزم، ماركسيزم و ديگر جنبش هاي سيكيولار اين وضع تغير كرد و در قرن 19 به چالش بزرگ عليه آنچه شاهان "حق الهي سلطنت براي خود" مي دانستند تبديل شد.
تروريسم معاصر اساسأ ايده ي ضد سلطنتي داشته است كه اين ايده توسط انقلابيون در فرانسه و "سازمان اراده خلق" در روسيه پذيرفته شده بود. سازمان اراده خلق در سالهاي 1878 تا 1881 فعال بود و اصول انقلابي و ضد دولتي آن الگوي براي تروريستان بعدي گرديد. بزرگترين اقدام آنها ترور تزار الكساندر دوم امپراطور روسيه در سال 1881 بود. اين اقدام الهام بخش گروه از تندروان سياسي بود كه چهار ماه بعد در جولاي 1881 در لندن ديدار كردند كه منتج به تشكيل انارشيست بين الملل شد.
هدف انارشيست ها همكاري و حمايت از گروه هاي تروريستي براي براندازي حكومت هاي سلطنتي و دولت هاي منتخب و دموكراتيك بود. بين سالهاي 1881 تا دهه اول قرن 20 انارشيست ها ويليام مك كينلي رئيس جمهور وقت امريكا، رئيس جمهور فرانسه، نخست وزير اسپانيا، ملكه اليزابيت امپراطور اتريش و هومبرت اول پادشاه ايتاليا را ترور كردند.
دليل جنگ اول جهاني هم چيزي جز ترور فرانسيس فرديناند وليعهد اتريش توسط يك جوان صربي كه براي آزادي ميهنش از استيلاي اتريش مبارزه مي كرد نبود.
در بين سال هاي 1920 و 1930 تروريسم دولتي در كشور هاي مثل آلمان نازي، ايتالياي فاشيست و روسيه شوروي پديد آمد. اقدامات آن ها شامل بازداشت هاي خود سر، اعدام هاي سياسي، كشتار دسته جمعي مخالفين و شكنجه شهروندان كشور هاي خود شان بود. چنانچه اين اقدامات در سال هاي دهه 1970 در كشور هاي چون ارجانتين، پيرو، چيلي و يونان نيز ديده مي شود.
پس از جنگ دوم جهاني سازمان هاي انقلابي دوباره به تروريسم رو آوردند. در بين سال هاي 1940-1950 تروريسم توسط ناسيوناليست هاي بومي و سازمان هاي ضد استعماري در كشور هاي آسيايي و افريقايي وسيعأ مورد استفاده قرار گرفت. كشور هاي مثل اسرائيل، كنيا، قبرس و الجزاير استقلال خود را مديون جنبش هاي آزاديبخش و ناسيوناليستي هستند كه براي نيل به اهداف خود به تروريسم متوسل مي شدند. مهمترين رويداد تروريستي دوران استعمار بمب گذاري هوتل كينگ داويد در بيت المقدس در سال 1946 است كه توسط گروه يهودي موسوم به "سازمان نظامي ملي" طرح ريزي شده بود. اين حمله يكي از بزرگترين حملات تروريستي قرن 20 به شمار مي آيد. فرمانده سازمان مذكور در آن زمان " مانچيم بگين" بود كه بعد ها برنده جايزه صلح نوبل و نخست وزير اسرائيل شد.
بگين تنها كسي نبود كه قبلأ تروريست خوانده مي شدند و بعد ها به مقامات بلند كشور هاي تازه به استقلال رسيده شان رسيدند بلكه در ميان اينچنين اشخاص، كساني مثل جومو كنياتا رئيس جمهور كنيا، ماكاريوس اسقف اعظم قبرس، احمد بن بيلا رئيس جمهور الجزاير نيز شامل اند.
در سالهاي 1960-1970 تروريسم بيشتر ايديولوژيك وانمود مي شد. اقليت هاي مختلف تروريسم را به حيث منبع جلب توجه و دريافت حمايت براي اهداف شان پذيرفتند. سازمان آزاديبخش فلسطين كه براي ايجاد دولت در فلسطين باستاني: سرزمين هاي كه بعد از سال 1948 اسرائيل خوانده شد، كرانه باختري رود اردن، باريكه غزه و سرزمين هاي كه اسرائيل پس از جنگ شش روزه سال 1967 اشغال كرد؛ مبارزه مي كرد.
اين سازمان نيز تروريسم را به حيث سلاح مبارزه خود پذيرفت. يك گروه فلسطيني مسئوليت رويداي را پذيرفت كه در واقع عصر جديد تروريسم بين المللي را آغاز كرد. در 22 جولاي 1968 سه فلسطيني مسلح كه وابسته به "جبهه ملي براي آزادي فلسطين" بودند، هواپيماي تجاري اسراييل را در راه رم- تل آويو ربودند. اين اولين هواپيما ربايي صريح سياسي بود. اين اقدام براي ايجاد يك بحران بين المللي و ايجاد شهرت طرح ريزي شده بود.
دو سال بعد سازمان مذكور دست به اقدام مهيج تر و خطرناكتر ديگري زد. 3 هواپيماي تجاري كه دوتاي آن امريكايي و ديگر آن سويسي بودند توسط افراد اين سازمان ربوده شدند و در فرودگاهي در اردن پس تخليه مسافرين توسط بمب منهدم شدند.
قتل 11 ورزشكار اسراييلي در بازي هاي المپيك سال 1972 مونيخ آلمان مثال ديگر از توانايي تروريستان براي جلب توجه جهانيان به اهداف شان بود. اعضاي يك گروه ديگر فلسطيني به نام "سپتامبر سياه" اين ورزشكاران را اسير كردند. تماشاچيان كه براي تماشاي رويداد هاي ورزشي المپيك آمده بودند ناگهان خود را شاهد رويداد گروگان گيري تروريستان يافتند. در عمليات كه توسط پليس آلمان براي رهايي گروگانان انجام شد تمام گروگانان و تروريستان از بين رفتند.
سازمان آزاديبخش فلسطين پس از رويداد مونيخ موفقانه به شهرت دست يافت. در سال 1974 ياسر عرفات رهبر آن از جانب مجمع عمومي سازمان ملل متحد دعوت شد تا در آنجا سخنراني كند. ديگر سازمان آزاديبخش فلسطين به سازمان تبديل شده بود كه با 86 كشور روابط ديپلماتيك داشت در حال كه اسراييل با 72 كشور روابط سياسي داشت. مسلم است كه سازمان مذكور موفقيت هاي خود را هيچگاه بدون اقدامات تروريستي بدست نه مي آورد.
در زمان اوج احساسات ملي ملت ها گروه هاي زيادي الگوي سازمان آزاديبخش فلسطين را بكار بستند. به عنوان مثال يك گروه جدايي طلبان در اياليت كيبك كانادا جيمز كراس نماينده تجاري بريتانيا و پير لاپورت وزير كار اين ايالت را در اكتوبر 1970 اختطاف كردند. گروه يادشده كه خود را "جبهه آزاديبخش كيبك" مي خواند گرچه كراس را رها كرد اما لاپورت را بيرحمانه به قتل رساند. اين اقدام باعث شد تا دولت مركزي بسياري از آزادي هاي مدني را در كيبك ازبين برده و به تعداد نيرو هاي مسلح در آن ايالت جهت حفظ امنيت بيافرايد.
همچنان در دهه 1970 تندروان سياسي چندين گروه تروريستي را در مخالفت به مداخله نظامي امريكا در ويتنام ايجاد كردند. اعضاي اين گروه ها دانشجويان تندرو و جنبش هاي چپ گراي فعال در امركاي لاتين، كشور هاي اروپاي غربي و ايالات متحده بودند.
گروه هاي تروريستي مثل "ماينهاف" در آلمان و "بريگاد سرخ" در ايتاليا در كمپ هاي فلسطينيان واقع در خاور ميانه آموزش مي ديدند. از جمله اقدامات گروه ماينهاف ترور "هانس مارتين شيلير" كارخانه دار ثروتمند آلماني بود. اسم گروه بريگاد سرخ وقتي سر زبان ها افتاد كه آن ها "آلدو مورو" نخست وزير سابق ايتاليا را اختطاف و پس از آن بيرحمانه به قتل رساندند.
جنبش هاي راست گراي نيو فاشيست ها و نيو نازيست ها نيز در كشور هاي اروپاي غربي و ايالات متحده به وجود آمدند اما آن ها فاقد اعضاي كافي و حمايت مردم بودند بنأ فعاليت هاي آن ها خيلي كم و عمر شان نيز خيلي كوتاه بود.
دو انكشاف قابل توجه تروريسم بين المللي دهه 1980 عبارت بود از تروريسم زير حمايت دولت ها و تروريسم مذهبي. از نمونه هاي تروريسم زير حمايت دولت مي توان از سو قصد به جان پاپ جان پال دوم توسط يك شهروند تركيه كه براي سازمان جاسوسي شوروي و بلغاريا كار مي كرد، بمب گذاري در پايگاه نظامي ايالات متحده در بيروت توسط ايران در 1983 و نقش ليبيا در بمب گذاري هواپيماي 103 پان امريكن در اسكاتلند در سال 1988 نام برد.
تندروان مصري در ترور انور سادات رئيس جمهور مصردر سال 1981 از مذهب براي موجه جلوه دادن آن استفاده كردند همچنان اين روش در ترور يتزاك رابين نخست وزير اسراييل توسط يك افراطي يهودي نيز مورد استفاده قرار گرفت. در هر دو مورد تروريستان وظيفه ديني خود مي دانستند تا جلو مذاكرات صلح كه توسط قربانيان شان به پيش برده مي شد را بگيرند.
تروريستان وابسته به گروه هاي اسلامي مسئول بمب گذاري هاي مركز تجارت جهاني نيويارك در سال 1993 بودند. يك شاخه مذهبي جاپاني مسئول حمله و پخش گازات سمي در شهر توكيو در سال 1995 بود. سازمان القاعده زير رهبري اسامه بن لادن چندين بمب گذاري را در سفارت هاي ايالات متحده در تانزانيا و كنيا در سال 1998 و حمله بر كشتي جنگي امريكايي واقع در سواحل يمن را در سال 2000 سازمان داد.
اما واقعه 11 سپتامبر 2001 بدون شك مدهش ترين و غير منتظره ترين حمله تروريستي تا امروز بوده است. در آن روز 19 تروريست وابسته به سازمان القاعده 4 هواپيما را پس از برخاست از فرودگاه هاي بوستون، ماساچوستس، نيويارك، نيوجرسي و واشنگتن دي سي ربودند. ساعت 9:00 قبل از ظهر هواپيماي اولي به برج شمالي مركز تجارت جهاني، پس از پانزده دقيقه هواپيماي دوم به برج جنوبي و هواپيماي سوم به تعمير پنتاگون در ويرجنيا برخورد كرد. هواپيماي چهارم كه با مقاومت مسافرين آن روبرو شده بود نتوانست به هدف برسد و در روستاي در ايالت پنسلوانيا سقوط كرد.
بدينترتيب تروريسم پديده ي است كه براي بيش از 2000 سال وجود داشته و به مرور زمان رشد كرده و با استفاده از وسايل مدرن سعي در پياده كردن اهداف خود دارد.
در آينده ممكن است تروريستان به اسلحه هسته يي دست يابند، تكتيك هاي آينده تروريستي ممكن است شامل ترور تكنالوژيكي باشد.تروريسم هميشه در حالت نوسازي قرار داشته است طوري كه گروه هاي كهنه ازبين رفته و خسته مي شوند و گروه هاي جديد كه تندرو تر و خشنتر اند جاي آنها را مي گيرند.
اما با وجود اين همه تروريسم ماهيتأ معلول عاملي است و عامل آن ...
سلام دوستان...
با تأسف که مدتی نتوانستم بروز شوم بگذریم از عذر و بهانه های بسیار که نه شما حوصله ی خواندنش را دارید و نه من نوشتنش را... غرض از نوشتن این که چند روز پیش در میان گذرگاه های انترنت مطلبی نظرم را جلب کرد که فکر می کنم برای شما هم جالب باشد...، با هم می خوانیم:
قضاوت
اگر شما زن حامله ی را بشناسید که در حال حاضر هشت تا بچه ی کور و کچل دارد آیا موافق هستید که این خانم حامله سقط بکند تا یک نفر دیگر به کور و کچل های این دنیای لعنتی اضافه نشود؟
لازم به ذکر است که از هشت تا بچه ی کور و کچل سه تاشان کر و لال، دوتاشان نابینا، یکی شان عقب افتاده ذهنی و خود این خانم هم به بیماری سیفلیس مزمن مبتلاست. به نظر شما آیا این خانم سقط جنین کند؟
پیش از پاسخ دادن به این پرسش، اجازه دهید سوال دوم را مطرح کنم:
فرض کنید اکنون زمان انتخابات است و شما باید از میان سه کاندیدای ریاست جمهوری یکی را انتخاب کنید، شما کدام یک از این سه کاندیدا را انتخاب خواهید کرد؟
- کاندیدای اول با سیاستمداران و سیاست بازان حقه باز و بدکاره و لجاره و مفتخور و بدنام بده و بستان دارد و اهل فال بینی و پیشگویی و استخاره و این جور مزخرفات است، روزی هشت تا ده لیوان مارتینی می نوشد، سیگار برگ دود می کند و دو تا فاسق لگوری هم دارد.
- کاندیدای دوم تا لنگ ظهر می خوابد، تریاک می کشد و هر شامگاه نیم بطر ویسکی را روانه ی خندق بلا می کند.
- کاندیدای سوم یک قهرمان جنگ است، گوشت نمی خورد، سیگار نمی کشد، گاه گداری یک لیوان آبجو می نوشد و اهل زن بازی و حقه بازی های دیگر هم نیست.
شما کدام یک از این سه نفر را روانه ی کاخ ریاست جمهوری خواهید کرد؟
لطفأ اول تصمیم خود را بگیرید و بعد به پاسخ پرسش ها توجه کنید....
کاندیدای اول فرانکلین روزولت است.
کاندیدای دوم وینستون چرچیل است.
کاندیدای سوم آدولف هیتلر است.
و اما پاسخ پرسش اول:
اگر شما به سوال مربوط به زن حامله پاسخ مثبت داده اید، از تولد "بتهوون" جلوگیری کرده اید.
همیشه قبل از پیشداوری و قضاوت کمی فکر کنید...
آلمان و فرانسه
آلمان برخلاف فرانسه که در طول تاریخ خود یکپارچه بوده و دایمأ از طرف دولت مرکزی اداره می شده؛ اتحادی بوده است از چندین دولت مستقل آلمانی. "دویـچ" یا زبانی که مردم به آن سخن می گویند (در برابر لاتین که زبان اشراف بوده) تنها نقطه ی پیوند دهنده این دولت ها بوده است.
تا اواسط قرن 19 دو قدرت بزرگ آلمانی یعنی اتریش و پروس در صحنه سیاست اروپا پدید آمد که هر یک خواهان بوجود آوردن "دویـچـلند" یعنی آلمان، زیر نفوذ خود بودند.
در زمان که آلمان هنوز به شکل امروزی آن در صحنه سیاست اروپا وجود نداشت، فرانسه از هر لحاظ قدرت برتر اروپا به حساب می آمد. سیاست خارجی "ریشلیو" از سیاستمداران نامی قرن 17 فرانسه بر این اصل استوار بود که دولت های اروپایی را تا آن حد پراکنده و ضعیف نگهدارد تا هیچکدام نتوانند چالشی را در مقابل موقف فرانسه ایجاد کنند.
قدرت روز افزون فرانسه در زمان ناپلئون اول قدرت های دیگر اروپایی را برآن داشت تا هر طور شده جلو او را بگیرند. پس از شکست نهایی ناپلئون در جنگ واترلو و تشکیل کنگره وین در سال 1815 کشور های که در شکست ناپلئون سهم داشتند کوشیدند تا با ایجاد ائتلاف میان خود فرانسه را در انزوا قرار دهند. توازن قوای که در نتیجه کنگره وین به وجود آمد توانست تا حدود نیم قرن صلح را در اروپا حفظ کند.
با روی کار آمدن بیسمارک صدراعظم پروس این مرد خون و آهن عزم خود را جزم کرد تا اتحاد آلمان را زیر فرماندهی پروس عملی کند و برای این کار به سه مرحله عمل نیاز داشت:
- شکست دانمارک به اتفاق اتریش و تصرف ایالات شلزویگ و هلشتاین.
- جنگ با اتریش و شکست آن.
- جنگ با فرانسه و اعمال اتحاد آلمان.
با شکست دانمارک و استرداد ایالات شمالی شلزویگ و هلشتاین در سال 1864 و سپس شکست اتریش در سال 1866 تنها یک مرحله باقی مانده بود و آن هم شکست فرانسه و الحاق ایالات جنوب بود که این فرصت در سال 1870 در دعوا بر سر جانشینی تخت اسپانیا به و جود آمد.
با شکست فرانسه در سال 1871 بیسمارک ویلهلم اول پادشاه پروس را در کاخ ورسای در نزدیکی پاریس (چون پاریس هنوز زیر محاصره بود.) به حیث امپراطور آلمان اعلام کرد.
به این ترتیب اتحاد آلمان با الحاق آلزاس- لورن بخش شمال شرقی فرانسه به آلمان و اعلام امپراطوری آلمان در کاخ سلطنتی بوربن ها (خانواده سلطنتی فرانسه که لوئی چهارده و لویی هژده هم جز آنها بودند.) که خود تحقیر دیگری به فرانسه بود، عملی گشت.
بعد از ایجاد امپراطوری آلمان، فرانسه موقف خود را به حیث قدرتمند ترین کشور اروپا برای همیشه از دست داد و این دو کشور بر سر تفوق بر قاره اروپا به رقابت پرداختند.
بعد از روی کار آمدن ویلهلم دوم و برکناری بیسمارک که سرسختانه سیاست انزوای فرانسه و توازن قوأ را حفظ کرده بود، امپراطور جوان و بی تجربه با اتخاذ سیاست های ناشیانه و نادرست نه تنها دستآورد های بیسمارک را به باد داد بل باعث شد قدرت های دیگر اروپا یعنی بریتانیا، روسیه و فرانسه را هم بر ضد خود تحریک کند. تنها متحد که برای آلمان باقی مانده بود اتریش بود و آلمان تصمیم داشت به هر قیمت که شده اتریش را با خود نگهدارد.
جنگ جهانی اول که ظاهرأ به دلیل قتل فرانسیس فردیناند ولیعهد اتریش شعله ورگشت در حقیقت چیزی جز باز شدن عقده های گذشته دولت های اروپا نبود. با آنکه آلمان در جبهه شرق در برابر روسیه پیروز شد اما با ورود ایالات متحده امریکا ورق برگشت و آلمان در نوامبر 1918 مجبور به قبول شکست شد. سند متارکه جنگ و تسلیم آلمان در کابین ترنی در نزدیکی پاریس به امضأ رسید.
فرانسویان که دریافته بودند که شکست آلمان حتی با اتحاد بریتانیا هم میسر نیست، تصمیم گرفتند آنقدر بار مسئولیت و غرامت بر دوش آلمان بگذارند تا دیگر نتواند تهدیدی باشد که نتیجه آن " پیمان ورسای" بود که در سال 1919 از جانب همه متفقین از یک سو و تنها آلمان از سوی دیگر در کاخ ورسای جای که امپراطوری آلمان در آن اعلام شده بود امضأ شد.
مفاد پیمان ورسای تا حدی غیر عادلانه بود که متفقین به استثنای فرانسه نمی توانستند خود را به منصفانه بودن آن قناعت بدهند که همین امر باعث شد تا بریتانیا و امریکا در رفتار خود نسبت به آلمان نرمش بیشتری نشان بدهند.
آلمان ها پیمان ورسای را غیر عادلانه می دانستند که این خود یکی از عوامل اساسی به قدرت رسیدن نازی ها بود.
در سال 1923 فرانسه ساحل چپ رود راین را اشغال کرد تا آلمان را مجبور به پرداخت غرامت کند که این امر باعث شد بریتانیا آن را عملی به سوی اعمال نفوذ فرانسویان بر اروپا قلمداد کنند. فرانسه که نمی خواست حمایت بریتانیا را از دست بدهد و خود را در برابر آلمان تنها گذارد ناچار شد ارتش خود را از راینـلند بیرون کند.
با روی کار آمدن نازی ها در آلمان، هیتلر عملأ به نقض مفاد پیمان ورسای پرداخت. در سال 1935 ناحیه سار به آلمان بازگردانده شد، در سال 1936 نیروهای آلمان راین لند را که بر مبنای پیمان ورسای غیر نظامی اعلام شده بود اشغال کردند، در سال 1938 هیتلر اتریش را به آلمان ملحق کرد که این عمل نیز در پیمان ورسای منع شده بود. در سپتامبر همان سال ناحیه بوهمیا ی چکسلواکی که دارای باشنده گان آلمانی بود به تایید دولت های ایتالیا، فرانسه و بریتانیا به آلمان ملحق شد. در مارس 1939 هیتلر آنچه از چکسلواکی باقی مانده بود را نیز اشغال کرد که این امر به بریتانیا و فرانسه نشان داد که سیاست انعطاف پذیری آنها در قبال هیتلر سودمند نیست و باید قدم های عملی را برای مهار او بردارند.
با تهاجم آلمان در اول سپتامبر 1939 به لهستان دولت های فرانسه و بریتانیا در 3 سپتامبر به آلمان اعلان جنگ دادند. ارتش آلمان در می 1940 با دور زدن استحکامات دفاعی فرانسه در خط ماژینو از راه بلژیک وارد فرانسه شدند و تا ژوئن 1940 فرانسه آمادگی خود را به متارکه اعلام کرد. سند متارکه جنگ و تسلیم فرانسه در همان کابین ترنی که 22 سال پیش سند تسلیم آلمان در آن امضأ شده بود، امضأ شد.
بعد از شکست آلمان توسط متفقین اشغال چهار ساله فرانسه توسط آلمانها نیز پایان یافت. آلمان ها در این جنگ همه چیز خود را فدا کردند و حتی خود سرزمین آلمان نیز به دو کشور تجزیه شد.
فرانسویان و آلمان ها بعد از تقریبأ یک قرن خصومت به این نتیجه رسیدند که دیگر وقت آن رسیده است تا خصومت های تاریخی خود را کنار گذاشته و با یکدیگر کنار بیایند. در 22 ژانویه 1963 شارل دوگل رئیس جمهور فرانسه در دیدار خود از آلمان با کنراد آدنائر صدراعظم وقت آلمان با امضای "قرارداد الیزه" توافق کردند که تمام سیاست های خارجی و دفاعی خود را هماهنگ کنند و برای هماهنگی بیشتری امور نماینده گی های در کشور های یکدیگر ایجاد کردند. همکاری مثال زدنی آلمان ها و فرانسویان به دولت های شان منحصر نمانده بل تبادل فرهنگی میان جوانان دو کشور روابط آنها را هر چه بیشتر به هم نزدیک تر و مستحکم تر کرده است. از پیامد های نیک همکاری این دو کشور مقتدر اروپای غربی همانا ایجاد اساس "اتحادیه اروپای" امروزی است.
به این ترتیب کشور های که اختلاف شان روزی اروپا را به خون کشانده بود، با آغاز فصل جدید در تاریخ شان "اروپای نوین" را پایه نهادند.
در 22 ژانویه 2003 نماینده گان پارلمان های دو کشور چهلمین سالگرد امضای "قرار داد الیزه" را در کاخ ورسای جشن گرفتند. کاخ که روزی نماد خصومت آلمان- فرانسه بود امروز به نماد اتحاد، آشتی و همکاری آنها مبدل شده است...
مـــــــــــــا و پاکـــــــــستان
پس از امضای معاهده "دیورند" در 12 نوامبر 1893 میان امیر عبدالرحمن خان و سر مارتیمر دیورند نماینده دولت هند بریتانوی، قسمت های شرقی افغانستان که از نیمه اول قرن نزده آهسته آهسته به دست سیک ها افتاده بود، از افغانستان جدا و جز خاک هند بریتانوی شناخته شد و خط مرزی که به نام "دیورند" موسوم است، میان دولتین تثبیت گردید که باعث شد اقوام پشتون آنسوی دیورند از بدنه کشور مادر جدا شوند.
معاهده دیورند و تمام معاهده های دیگر عبدالرحمن خان توسط اخیافش پذیرفته شد و خط دیورند مثل سابق مرز میان هند بریتانوی و افغانستان باقی ماند.
در جون 1947 زمانی که مسئله تقسیم شبه قاره هند قطعی شد افغانستان هم موضوع سرحدی بین هند بریتانوی و خودش را زیر بحث گرفت.
با تشکیل دولت پاکستان در 14 اگست 1947 افغانستان و پاکستان روی موضوع حق خود ارادیت مردم پشتون ماورای دیورند اختلاف پیدا کردند که تا امروز ادامه دارد. به گفته دولتمردان پاکستان:" زمانی که پاکستان تشکیل شد ما برای بقای خود محتاج حمایت کشور های اسلامی به ویژه همسایگان بودیم اما بی خیال اینکه روزی همین همسایه بر ما ادعای ارضی کند و حق حاکمیت ما را زیر سوال ببرد.
به هر صورت با متشنج شدن اوضاع در مناطق قبایلی و زندانی شدن خان عبدالغفار خان رهبر حزب خدایی خدمتگاران، شاه محمود خان نخست وزیر وقت در جلال آباد بیانیه ی بر ضد دولت پاکستان و طرح حق خود ارادیت پشتون های ماورای دیورند ایراد کرد که به تیره شدن روابط دو کشور و بمباردمان مناطق قبایلی و جنوب کشور توسط طیارات پاکستانی شد.
دولت افغانستان با استفاده از نام پارلمان معاهده دیورند را ملغی اعلام کرد. معاهده ی که توسط پنج پادشاه مشروع کشور تائید و 56 سال هم مورد اجرا بود.
با رویکار آمدن داود خان در سال 1953 در پست نخست وزیر، مسئله پشتونستان داغتر شد و افغانستان فقیر که مشکلات زیادی گریبایگیرش بود، مسئله پشتونستان بیچاره ترش کرد.
داود خان مجبور بود برای نیل به اهدافش کمک های خارجی دریافت کند بنأ از ایالات متحده خواستار کمک شد اما چون ایالات متحده عملا در پیمان نظامی "سیتو" با پاکستان هم پیمان بود از پشتیبانی و کمک به داود خان سرباز زد و تنها کشور های که ازین سیاست داود خان پشتیبانی کردند هند و اتحاد شوروی بودند. چون هند خود بر سر مسئله کشمیر با پاکستان اختلاف داشت و شوروی ها هم که پاکستان را دژی کشور های امپریالیستی بر ضد خود می دانستند. نتیجه آن فرورفتن افغانستان در مرداب نفوذ شوروی و وابستگی نظامی-اقتصادی کشور بود.
در مارچ 1955 دولت پاکستان اقوام قبایلی را جز تشکیلات اداری جدید خود اعلام کرد که واکنش سریع دولت افغانستان را در بر داشت. داود خان طی یک بیانیه ی رادیویی این کنش پاکستان را غضب حقوق پشتون های ماورای دیورند دانست و کار به سفر بری و احضارات نظامی کشید بالاخره این اوضاع با وساطت کشور های دیگر خاتمه یافت و مثل آتش زیر خاکستر باقی ماند. در سال 1961 دوباره روابط دو کشور تیره شد که باعث بسته شدن قنسلگری های افغانستان در شهر های پاکستان گردید. بالاخره داود خان در سال 1963 در پی خرابی اوضاع استعفأ داد.
در پی کودتای 17 جولای 1973 داود خان با براندازی سلطنت بار دیگر زمام امور را بدست گرفت و دوباره مسئله پشتونستان مطرح شد. اما حالا اوضاع با زمان نخست وزیری وی فرق داشت. فعالین راست و چپ در کشور شدیدا فعال بودند و کسانی که از دانشگاه الازهر به کشور باز گشته بودند عملا بر ضد دولت فعالیت می کردند که یا از جانب دولت زندانی و یا به پاکستان فرار کردند.
ذولفقار علی بوتو نخست وزیر پاکستان که مشغول جنگ تبلیغاتی بر ضد دولت افغانستان بود از این مهمانان گرامی پذیرایی کرد و به تجهیز آنها پرداخت که اینها بعد از برگشت به افغانستان در بعضی ولسوالی ها علیه دولت قیام کردند.
بالاخره داود خان در زیر فشار اوضاع مجبور به مصالحه با پاکستان شد و از داعیه ی خود صرف نظر کرد.
با پیروزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان در کودتای ثور و تجاوز شوروی بر کشور، روابط سیاسی افغانستان و پاکستان تیره تر شد و پاکستان در واقع نقش پشت جبهه مجاهدین و مخالفین دولت را بازی می کرد. تا اینکه بالاخره داکتر نجیب الله هم مجبور شد به اساس معاهده ژنیو و موافقتنامه جمهوری افغانستان و پاکستان به سرپرستی ملل متحد و تضمین اتحاد شوروی و ایالات متحده امریکا منعقده 14 اپریل 1988، حاکمیت پاکستان را بر مناطق ماورای خط دیورند بپذیرد. به این ترتیب افغانستان که از آغاز تاسیس کشور پاکستان بر خاکش ادعا داشت و عملا در امورش مداخله می کرد، ناچار به این سیاست خود پایان داد، اما این باز نوبت پاکستان بود که انتقام بکشد...
پاکستان که این همه سال بر تنظیم های جهادی سرمایه گذاری کرده بود حالا وقتش رسیده بود که حاصل آن همه لطف پدرانه خود را بدست آرد. تمویل و حمایت تنظیم مشخص بر ضد تنظیم دیگر و به جنگ انداختن آنها، تباهی کابل و شهر های دیگر، از بین بردن بنیادی اقتصاد مملکت، همه و همه از اهداف اساسی دیپلماسی پاکستان در قبال افغانستان بود.
نبود امنیت سرتاسری و ملوک الطوایفی در افغانستان باعث شد که کالا های تجارتی پاکستان نتوانند از خاک افغانستان به بازار های آسیای میانه که تازه پس از فروپاشی اتحاد شوروی بوجود آمده بود برسند. از طرف دیگر شرکت های نفتی دست اول غربی مثل یونیکال که مایل بودند لوله های نفت و گاز را از طریق افغانستان به پاکستان و هند انتقال دهند، نبود امنیت در افغانستان را مانع اصلی کار خود میپنداشتند همه این واقعیت ها پاکستان را واداشت تا در سیاست خود در قبال افغانستان تجدید نظر کند و چاره ی برای حل این مسئله بیاندیشد. بلاخره دولتمداران پاکستان به این نتیجه رسیدند که نیروی تازه ی که تامین کننده امنیت ومنافع آنها در منطقه باشد را بوجود بیاورند و از آن حمایت کنند. که این الترناتیف هم چیزی جز پیدایش طالبان نبود.
بی نظمی و بی اتفاقی تنظیم های جهادی، بیزاری مردم از آنها و پشتیبانی مستقیم پاکستان و غیر مستقیم امریکا از آنها، عوامل اساسی پیروزی های سریع و پی در پی آنها در افغانستان بود. اما طالب که دیروز حامی منافع اقتصادی امریکا پنداشته می شد با تبدیل شدن به لانه ی تروریزم و افراط گرایی، خود چالشی در برابر منافع امریکا در منطقه شد. 11 سپتامبر 2001 زمینه را برای امریکا مساعد ساخت تا عملا وارد صحنه شده و پسر ناخلفش را قربانی کند.
به هر حال، اکنون پس از شش سال از تاسیس دولت جدید در افغانستان، بازهم سیاست پاکستان در قبال افغانستان دوگانه است و این دوگانگی از روابط گذشته ی دوکشور آب میخورد...
اما حرف اساسی در اینجاست که تا زمانی که مسئله دیورند مثل سابق حل ناشده باقی بماند، انتظاری حسن نیت و روابط نیک از پاکستان جز خیال واهی چیزی دیگری نمی تواند باشد.
به مناسبت فرارسیدن دو روز پی در پی...
کودتای هفتم ثور(اردیبهشت) 1357 یا به گفته کودتاچیان "انقلاب ثور" سرآغاز فصل جدیدی در تاریخ کشور ما پنداشته می شود. کودتای که سرنوشت باشنده گان این آب و خاک را دستخوش انقلاب کرد.
پیشینه کودتا:
داود خان با استفاده از نفوذ حزب دموکراتیک خلق در ارتش کودتایش را به پیروزی می رساند. در زمان داود خان وابستگی اقتصادی- نظامی افغانستان به اتحاد شوروی بجای رسیده بود که دیگر عملا دولتمردان ایالات متحده، افغانستان را در زمره کشور های که در مدار نفوذ شوروی قرار داشتند می دانستند.
داود خان که متوجه این وابستگی شده بود در اواخر دوران زمامداری خود خواست تا با جلب کمک های کشور های دیگر به این وابستگی پایان دهد اما دیگر خیلی دیر شده بود.
حزب با استفاده از امکانات و نفوذ گسترده خود در ارتش در 7 ثور 1357 کودتا می کند و بعد از تقریبا 24 ساعت خونریزی و کشتار بیرحمانه داود خان و خانواده اش قدرت را بدست می گیرد.
دولت جدید با درک پائین از جامعه سنتی و مذهبی افغانستان تصمیم گرفت در یکشب راه صد سال را بپیماید و به طرح سیاست های رادیکال پردازخت که نتیجه آن هم واکنش سریع و جدی مردم در برابر دولت بود. نارضایتی مردم نسبت به دولت آغاز شده بود و در همه جا بیزاری از دولت به چشم می خورد.
حزب با الگو گیری از نخستین روز های پیروزی انقلاب اکتوبر روسیه، به سرکوب و سر به نیست کردن جدی مخالفین دولت و کسانی که سر شان به تن شان می ارزید پرداخت.
اوضاع در داخل حزب هم متشنج بود. حفیظ الله امین با طرد مخالفین و کشتن "استاد" خودش نورمحمد تره کی قدرت را بدست گرفت و تمام جنایات و کشتار ها را به تره کی نسبت داد.
اتحاد شوروی که سخت نگران دولت دست نشانده خودش و اقدامات افراطی امین بود تصمیم می گیرد تا با لشکر کشی و نصب مهره دیگری از سقوط دولت جلوگیری کند.
با تجاوز شوروی در 6 جدی (دی ماه) 1358 نارضایتی مردم به قیام های مسلحانه تبدیل شد که از آن جمله میتوان از قیام چنداول کابل و قیام شهریان هرات یاد کرد که نمایانگر آغاز جهاد مقدس مردم افغانستان بود.
مردم ما با دستان خالی اما عقیده راسخ چنان درسی به متجاوزین دادند که آنها با تلفات هزاران سرباز و مصرف ملیارد ها دالر مجبور به ترک کشور ما شدند اما دولت پوشالی که اینهمه سال نمک بادارش را خورده بود به کمک اش شتافت و خروج نیروهای شوروی را چنان توجیه کرد که گویا این دولت افغانستان بود که ترجیح داد نیرو های شوروی از افغانستان خارج شوند نه اینکه مردم افغانستان با قربانی نزدیک به 2 ملیون نفر آنها را وادار به خروج کردند.
دولت پوشالی داکتر نجیب که یگانه یاور خود را از دست داده بود و در بین توده ها هم که دیگر جای نداشت در زیر ضربات روز افزون مجاهدین از پا درآمد و مجاهدی در 8 ثور 1371 وارد پایتخت شدند.
مردم ما که از 14 سال جنگ و ویرانی خسته شده بودند با گرمی از آنها استقبال کردند اما افسوس که به گفته مردم " کله پز رفت و جایش سگ نشست".
رهبران که دیگر قدسیت جهاد برایشان مطرح نبود و در حرص مقام و دولت کور شده بودند، بروی خون 2 ملیون شهید پا گذاشتند و از همان روز های اول کمر قتل و کشتار را بستند.
دیگر کار بجای رسیده بود که شهر کابل به نقطه نفوذ تنظیم ها تقسیم شده بود و جنگ، خونریزی، کشتار مردم بیگناه، چپاول و تجاوز به نوامیس مردم بیداد می کرد.
ظلمی که به این ملت مظلوم توسط این رهبران صورت گرفت در تاریخ دیگر نظیر ندارد حتی اینکه مردم دیگر شوروی ها را بر این رهبران ترجیح می دادند.
نمیدانم این ملت پدر کدام یک از رهبران را کشته بودند که این رهبران تا این حد تشنه خون آنها شده بودند. متآسفانه وقتی سخن از حقیقت این رهبران بمیان میاید بعضی از دوستان آنرا توهین به قوم خود می پندارند و رهبر که منسوب قوم خودشان است را تبرئه و اعمال آنان را توجیه می کنند. من میخواهم با استفاده از این فرصت از این دوستان بپرسم که آیا پستان بریدن زنان و تجاوز به آنها توجیه پذیر است؟ آیا سر بریدن و کباب کردن انسانی در تیل داغ توجیه پذیر است؟ آیا کوبیدن میخ 6 انچ بر فرق کسی توجیه پذیر است؟ آیا چپاول مال مردم به عنوان غنیمت توجیه پذیر است؟ آیا ادرار در دهن اسیران توجیه پذیر است؟ آیا قتل عام هموطنان من و تو توجیه پذیر است؟ و آیا هزاران جرم و جنایات که در این وطن صورت گرفت توجیه دارد؟
این جنایات بر هیچ کس پوشیده نیست و به گفته مشهور " آفتاب به دو انگشت پنهان نمی شود". هیچ دلیل و برهانی هم آنرا توجیه نمیتواند و عاملین این جنایات هم در پیش دادگاه مردم و تاریخ تا ابد محکوم اند.
دوستان خوبم
این نوشته را خیلی سر دستی نوشتم چون احساسی که همین حالا برایم دست داده است را می خواهم برایتان باز گو کنم..
لحظه ای پیش در میان نظرات، لینک و اینجور چیز ها گذرم به بلاگ زیبای افتاد که حکایت از روشنفکری و مطالعه صاحب وبلاگ می کرد.. اما یکبار چشمم به شعری افتاد که به یکی از "به اصطلاح رهبران" سروده شده بود.. نمیدانم با خواندن آن چه اندوهی به من دست داد.. اندوه بدبختی، اندوه فقر و آنهم فقر آدمهای تحلیلگر و حقیقتنگر...
وطن مان نزدیک به سی سال است که در خون غلطیده و رنج می برد.. اما مردم ما باز هم خوابند.. هنوز هم شونیزم، نیشنلیزم و رادیکالیزم این دشمنان قسم خورده ای ما با عناصر آگاه، ناگاه و مزدور خود دست از سر کشور رنجورما بر نمی دارند... نمی دانم کی مقصر است، اما انقدر می دانم که در این کوتاهی همه ما شریک هستیم، آنانیکه می دانند به اصطلاح خود را به نفهمی می زنند و کسانی که نمیدانند ندانسته ما را هم با خود شان به باطلاق نیستی رهبری می کنند....
تا کی میخواهیم از کسانی همچون ربانی به عنوان رهبر تاجیکها.. دوستم به عنوان ازبک ها.. مزاری، محقق و خلیلی از هزاره ها .. سیاف و گلبدین از پشتون ها دفاع کنیم..
ببینید دوستان من مشکل ما مردم افغانستان درین است که "راه گم" را رهبر خود انتخاب می کنیم... من میخواهم به برادر که این شعر را سروده بگویم که مزاری که اینگونه او را می ستائی همردیف خاینین دیگر این مملکت هزاران هموطن من و تو را بیرحمانه و به طرق مختلف و غیر انسانی از بین برده است... هزاران روشنفکر ، آزادیخواه و وطن پرست ما بدست همین جلادان سیاه تاریخ ازبین برده شدند.... نمی دانم از کدام درد برایت بگویم برادر من، از کدام درد.. درد کشتارها .. درد دربدری ها.. درد رسوائی ها .. درد چور و چپاول ها .. درد تجاوز ها به هزاران خواهر و مادر من و تو.. درد گوش بریدن ها... درد پستان بریدن ها.. درد رقص مرده ها.. درد قتل عام ها ...
نمیدانم این روشنفکران و این قلم به دستان ( منظورم از روشنفکران و قلم به دستان واقعیست نه آنانیکه قلم به دست و فاقد شعور درسر اند) مملکت ما را چه شده است.. خدای من در یکی چشم بینا وجود ندارد تا مقصر این همه تباهی را لااقل بشناسند... اما حیف که بجای آن به ستودن آن می پردازند... حتی نظر دادن در وب هم دیگر کلیشه ای شده است و دوستان ما هم بدون توجه به متن و صرف برای اینکه نویسنده یکبار به وبلاگ او هم برود نظر می دهند که "واه واه خوبتر از این نمی شد.."
خیلی متاسفم.. و اندوه که همین اکنون در دل دارم را نمیتوانم برایتان بگویم دوستان من... فقط همین قدر میگویم تا خدواند همه ما و شما راه به راه راست هدایت کند و بس...
معذرت می خواهم اگر حرف های من به کسانی بر می خورد اما هیچ گاهی نمیتوانم مثل اکثر هموطنانم از حقیقت چشم بپوشم...
نیم نگاهی به خودمان...
مردمان که در دو سوی رود آمو، جنوب دریای خزر و شمال خلیج فارس زنده گی می کنند، با آنکه از نظر واحد های سیاسی امروزی شهروندان کشور های مختلف به حساب می روند، ولی رشته ها و علایق مشترک فرهنگی، اجتماعی، دینی، تاریخی و زبانی شان همواره آنها را به هم دوخته است.
ایرانیان و افغانستانیان با وجود فشار های استعماری و آفت های روزگار از همدیگر می خوانند، می شنوند و یکدیگر را درک می کنند اما انگارکه نه انگار کشوری فارسی زبان دیگری بنام تاجیکستان هم در روی کره زمین وجود دارد.
تاجیکان با آنکه سرسختانه تلاش می کنند تا هویت از دست رفته شان را بازیابند اما هنوز نتوانسته اند آنطور که باید و شاید در این راستا موفق شوند.
فرهنگ آنان براثر سیاست "روسی سازی ملل غیر روس" دولت های اتحاد شوروی شدیدأ آسیب دیده است که آثار آنرا میتوان در زبان گفتاری و نوشتاری آنها مطالعه کرد.
امروز اگر فردوسی فقید هم زنده شود و جلوی تابلوی مجسمه خود در شهر "دوشنبه" بایستد، نمی تواند توضیح که در مورد خودش وتوسط برادران تاجیکش نوشته شده است را بخواند.
این است وضع فرهنگی برادران هم خون، هم زبان، هم دین و به اصطلاح هم فرهنگ ما در "فرارود". ترس من این است که مبادا روزی برسد که سرزمین رودکی و سامانیان بزرگ را دیگر نتوانیم حتی فارسی زبان خطاب کنیم.
نـــــــــــــــــشـــانــــــــــی
دوستان گلم:
می خواهم شعری یکی از دوستانم که خیلی دوستش دارم را برایتان تقدیم کنم کسی که آنرا با اخلاص خاص شاعرانه و دوستانه با قلم خودش در کتابچه ام نوشته بود و من هم آنرا با همان احساس برای شما می نویسم...
خانه ی مکر کجاست؟
در شفق بود که پرسید وجود
روشنی مکثی کرد
رهگذر بوجی فحشی که به سر داشت به بی رنگی سیما بخشید
و به تذویر نشان داد ره تاری و گفت:
نرسیده به شکست
خاره راهی است که از دست فنا سخت تر است
و در آن درد به اندازه ی یک ساعت هجران جاری است
میروی تا ته آن راه که از پشت عدم
سر بدر می آرد
پس به سمت تلی از نعش شرف میپیچی
سه قدم مانده به خون
پای گهواره خونین و پریشان نفس میمانی
و ترا زجر عجیب ببر می گیرد
در پریشانی آهنگ زمین
تک تکی می شنوی
زاغی را می بینی
پنجه بر شاخه ی وحدت محکم
تخم بردارد از لانه ی صدق
و از و می پرسی
افغانستان امروزي كه بدون شك همان آرياناي كهن و بخش اصلي خراسان بزرگ ديروز است،در درازاي تاريخ گهربار خويش شاهد حماسه ها، افتخارات و حوادث سرنوشت ساز منطقه بوده است.
فرزندان اين آب و خاك افتخار دارند كه خود و پدرانشان پوز هر متجاوز را به خاك ماليده و پرچمدار سرزميني هستند كه از مدتها زادگاه دانشمندان، شاعران، نويسنده گان، پزشكان، ستاره شناسان و نقاشان بوده است. مردم افغانستان همه و همه بدون استثنا در اين افتخارات شريك بوده و هيچ يك بر ديگري برتري ندارند چنانكه تاريخ گواه اين ادعاي ماست.
سياست دولت هاي استعماري به ويژه انگليس در منطقه و اعمال آن توسط نادرشاه و برادرانش در داخل در دهه 30 قرن گذشته ميلادي اثر منفي بر روند وحدت ملي مردم اين سامان گذاشت كه از آن جمله مي توان به تحريك اقوام منگل براي سركوب مردم شمالي نام برد كه ناشي از همين سياست ضد ملي حكومت بود.
محمد هاشم خان صدراعظم در طي 17 سال حكومت مطلق العنان و با طرح پاليسي هاي ضد ملي، شوونيستي، ناسيوناليستي، فاشيستي و قبيلوي اش ضربه جدي ديگري به اعتبار و همبستگي مردم اين سامان وارد كرد.
افراطيت حكومت عكس العمل شديد مثل كشته شدن برادر و شخص شاه را در پي داشت. اما افسوس كه عملكرد هاي ناشيانه و قوم گرايانه حكومت هاي مستبد افغانستان مردمش را مقابل هم قرار داد كه نتيجه نا ميمون آنرا ما در جنگ هاي 92-96 و بعد از آن تجربه كرديم.
چنانكه گفتيم افغانستان امروزين زادگاه بومي تمام مردم آن بوده و هر گونه ناديده پنداشتن حقوق يكي از آنها نتيجه منفي بس بزرگ ديگري را در پي خواهد داشت چون همين نكته يكي از دلايل اساسي درگيري هاي داخلي كه همانا باز شدن عقده هاي نهان ناشي از پاليسي هاي يكجانبه و ضد ملي حكومت هاي مستبد افغانستان بود،پنداشته مي شود.
اما حالا.........
هر كه ناموزد ز جور روزگار
هيچ ناموزد ز هيچ آموزگار
اما چرا باز هم پس از گذشتاندن و تجربه اين همه حوادث تلخ اصرار به تكرار آن داريم؟...، چرا باز هم يكي از ما ها از وجود ديگري منكر هستيم و سهم يك ديگر را در افتخارات تاريخي خويش فراموش مي كنيم؟.
من نمي دانم اصطلاحات "به اصطلاح" ملي چه كمكي به وحدت ملي ما مي كنند...، نمي دانم استفاده از واژه هاي ناب زبان مادري من چه ضربه ي جبران ناپذيري به "ترمنالوژي آقاي رفيع و ديگران" وارد مي كند.
اما برادران و خواهران هموطن من! بيائيد لحظه ي با هم صادق باشيم...، لحضه ي خود را جاي يكديگر قرار دهيم، نگاهي به كشور ويران خود بيندازيم و بعد تصميم بگيريم....
اگر درتابلوي بنويسند "د كابل پوهنتون" و در كنار آن "دانشگاه كابل" كدام يك از ما ضرر مي كند؟!!... بدون شك هيچ كس....
اگر حل اينگونه مسايل به همين ساده گيست پس چرا وقت و انرژي خود را هدر مي دهيم.... مگر نه همين حرفها بود كه حالا ما نسل "دود و خاكستر" وارث اين كشور ويران هستيم؟!!..
بهر حال فقط يك راه براي زنده گي مسالمت آميز و جلوگيري از منازعات بيهوده كه يك بار ديگر همه چيز ما را به باد خواهد داد، وجود دارد و آن هم احترام و ارج گذاري به همديگر است نه برتري خواهي و شوونيزم.
گفته هاي خود را در همين چند حرف خلاصه مي كنم....
كه تا ويل چي زه يم،او ما ويل چي زه يم
نه به ته يي، نه به زه يم
كه تا ويل چي ته يي، او ما ويل چي ته يي
هم به ته يي، هم به زه يم
زنده باد فرد فرد ملت قهرمان افغانستان
حوت 86
كابل
۳. فلسفه مادی کدامست؟
در اینجا اشتباهی است که باید برطرف شود، در اصطلاح عوام نسبت مادی به کسی اطلاق می شود که جز لذت و پیروی از هوای نفس قصدی دیگر ندارد.
چون لغت مادی از ماده آمده لذا موجب این تعبیر غلط شده است. ولی ما در بررسی ماتریالیزم به معنی علمی آن توجه داریم و معنی واقعی اش را به آن اطلاق می کنیم. چنانکه خواهیم دید مادی بودن بهیچوجه منافی با داشتن یک آرمان بزرگ و نبرد و فداکاری در راه آن نیست. گفتیم که فلسفه می خواهد کلیترین مسائل جهان را توضیح دهد و تشریح کند ولی باید دانست که در طول تاریخ بشر، این توضیح و تفسیر ها همیشه یکسان نبوده است. انسانهای اولیه نیز می کوشیدند تا طبیعت را درک کنند و جهان را تشریح نمایند ولی آنها به اینکار توانایی نداشتند تنها چیزی که در واقع توضیح جهان و تفسیر و تشریح نمودهای آن را ممکن می سازد، علم است، و کشفیاتی که ترقی علوم را در این اواخر میسر می سازد مربوط به رمانهای اخیر است.
نادانی انسان اولیه مانعی بر سر راه جستجو های اوبوده و این نادانی چنانکه در تاریخ بشری مشاهده می کنیم سبب پیدایی ادیان می شود.
دین نیز می خواهد دنیا را تشریح نماید ولی برای تشریح آن فقط به نیروهای مورأ الطبیعه متوسل می شود. این تعالیم مخالف علم است.
کم کم در طی قرون و عصر ها، علم تکامل یافت و انسان کوشید تا جهان را بر اساس واقعیت مادی و با اتکأ به دستاورد های علمی تشریح نماید. از اینجا، یعنی بر مبنای این تمایل به تشریح مسائل جهان بر اساس علم، فلسفه مادی زاییده شد.
در صفحات بعد، ما راجع به چگونگی فلسفه ماتریالیستی مادی بحث خواهیم کرد ولی از هم اکنون بخاطر می سپریم که این فلسفه چیزی جز تشریح علمی جهان نیست.
وقتی که به مطالعه تاریخ فلسفه مادی بپردازیم مشاهده خواهیم کرد که پیکار طرفداران علم بر ضد جهالت، تلخ و سخت بوده است، و پر واضح است که امروز نیز این پیکار به پایان نرسیده است. زیرا هنوز فلسفه مادی و عقاید ناشی از جهالت در مقابل یکدیگر قرار دارند.
در گیر و دار این مبارزه بود که مارکس و انگلس قدم به صحنه ای تاریخ گذاشتند. این دو نفر با درک اهمیت کشفیات بزرگ قرن نوزدهم کوشش کردند تا فلسفه مادی ترقیات شگفتی کرد و در راه تشریح علمی عالم پیش رفت. بدین جهت ماتریالیسم دیالکتیک پدید آمد.
ما در این کتاب ابتدا ماتریالیسم و سپس ماتریالیسم دیالکتیک و آنگاه ماتریالیسم تاریخی را مورد مطالعه قرار می دهیم. حال ببینیم که چه ارتباطی بین ماتریالیسم و مارکسیسم وجود دارد.

